ويرگول


منزل
تماس
 

۱۳۸۸/۱٠/٢۳

 

سطری خواهم نبشت در باب دیوانگی

 

ساعات زیادی را خوابم و ساعات دیگرش در خوابت/می گویی هیچ کس در هیچ زمانی اینگونه آرامم نکرده بود/همان لحظه از خوابت می پرم/انگار در رویا هم کمم/باید کم باشم/انگار در خوابت هم نیامده به من بوسه ای

ساعات زیادی از روز را خوابم تا شب زودتر برسد/دیر آمدنت زودتر برسد/ حالت را می پرسم می گویی چون همیشه/این همیشگی تو آرزوی خلقی ست نمی فهمی که/ ثانیه های این همیشگی به عمری می ارزد

ساعات زیادی را خوابم و ساعات دیگر در فکر خواب هایی که دیده ام( این قسمت ادامه ای دارد که حالا دوست ندارم بنویسمش)

ساعات زیادی خوابم و باقی همه بی خوابی ست/خوابی همیشگی می خواهم/ به سالی قرنی  ، ثانیه ای  چشم باز کنم تو باشی و دوباره که می روی خواب باشدو خواب تو

 
 

reza : ٢:۳۸ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/٦/۱٦

 

......

 

زن و مردی که در قطار رو به روی هم نشسته اند

زن و شوهرند

و تنها نقطه ی مشترکشان    بی حوصلگی

 
 

reza : ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/٥/٢٦

 

 

 

 

آن قدر سرمستم

که جا می ماند   سرم

روی پاهایت

...

 

  

 

تو از زمستان می گویی

من محو رنگ شال گردنت

 

 

 

 
 

reza : ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/٥/٢٦

 

.....

 

 

دیرم که می شود

موهایم را به حال خودش رها می کنم

دیرت که می شود

مرا به حال خودم رها می کنی

...

می روم

و همه ی پل های پشت سرم را خراب می کنم

پشیمان شدم اگر

پرواز می کنم

...

 

 

 
 

reza : ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/٥/۱٦

 

همین

 

چه قدر همه ی دنیا خوب است در این عکس که تو تنها ایستاده ای

 

تمام

 
 

reza : ۱:٤٩ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/٢/٢٥

 

خب ...

 

 

شاد

و

شلنگ انداز

به سویت

وقتی

وعده ام را با اکراه می پذیری اما

سگ می شوم

دقیقه ای بعد

که

می اندازی اش

به

بعد

حتی اگر فردا باشد؛که  جهنم است

ساعتی بعد باشد که جهنم است

جهنم است، هر ثانیه ی بی تو

.

سگ می شوم

پاچه ی مادرم را حتی- که عزیز ترینم است- می گیرم

و همه ی زنان راننده را فاحشه می دانم

وقتی آرام می رانند

وقتی هیجان زده حرف می زنند

و همه ی مردان

را

وقتی

حتی با سلامی به تو نزدیک می شوند

می خواهم

جر

 دهم

دستت را پنهان نکن لعنتی

گدایی می کنمش برا ی ثانیه ای

.

همه ی شعر ها

جز

آنها که من برایت می خوانم

زشت می دانم و مسخره

و شاعران مداحت را

میمون

دستت را پنهان نکن لعنتی

گدایی می کنمش برا ی ثانیه ای

.

زنجیر در دست

به

استقبال

همه ی آنها می روم

که زن را

تکه ای گوشت می بینند

مردان مریض

مردان کریه

مردانی که بوی گند می دهند

مردانی که هنوز به زورشان می نازند

 دستت را پنهان نکن لعنتی

گدایی می کنمش برا ی ثانیه ای

.

سگ می شوم

نه  مثل آن که در آغوشت می شاشد و تو می خندی

نه مثل آنها که دارو می خورند و بویی نمی دهند

سگ همان قدر خالص سگ

که خالص عاشق

دستت را پنهان نکن لعنتی

گدایی می کنمش برا ی ثانیه ای

.

به موهایت کوتاهت

بیچاره ام

به موهای بلندت

بیچاره ام

به هر چه که تو

بیچاره ام

به درخت نزدیک خانه ات

بیچاره ام

به سگت

بیچاره ام

به دست بند چرمی ات

بیچاره ام

.

به روزهای باتو هر که

حسودم

به آدمهای با تو هر دقیقه

حسودم

به دست های با تو هر سگ

حسودم

به گذشته ی با تو هر که

حسودم

به عمر با تو هر چند

حسودم

به اشیا دور بر تو هر سنگ

حسودم

به رنگ های دلخواه تو، هر رنگ

حسودم

.

با خواب بی وعده ی فردا

بیگانه

با هر آنچه نا مربوط به تو

بیگانه

هر شهر کسالت بار برای تو

بیگانه

هر ثانیه آزار دهنده برای تو

بیگانه

هر سگ ترسناک برای تو

بیگانه

هر درخت نا آشنا با تو

بیگانه

هر شعر برای غیر تو

بیگانه

دستت را پنهان نکن لعنتی

گدایی می کنمش برا ی ثانیه ای

 
 

reza : ۳:٤٦ ‎ب.ظ

 

۱۳۸۸/٢/۱

 

تیتر همه ی روزنامه های صبح

 

دستت را خوانده ام

که از بین این همه خطوط در هم و برهمش

حتی یکی  به من نمی رسد

...

می روی

و

 همه ی شعر ها حرف مفت می شود

...

موهایت کوتاه که می شود

نیمی از شعر های جهان از سکه می افتند

...

تقصیر خورشید  نیست

که تختت را کنار پنجره گذاشته ای

هرچند باید بیشتر فکر کنم

...

همین روزها

در تمام روزنامه های صبح خواهند نوشت

مردی که تمام زندگی اش را برای زنی باخته بود

برای ادامه درخواست وام چندین میلیاردی  کرد...

 
 

reza : ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٧/۱٢/٧

 

اینها شعر نمی شود... دلم چیزهای حسابی تری می خواهد

 

باید بازگردم

پیدایت کنم

  و گورم    را همان جا گم کنم....

.

.

.

باز می گردی

پیدایم می کنی

گم می شوم

.

.

.

چشم می چرخانی

هر چه می کنم به چشمت نمی آیم

آدم نمی شوم

.

.

.

 
 

reza : ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٧/۱۱/٢٩

 

بازخوانی شعر احمد رضا احمدی

 

چایت سرد شده

تو یاد شعر ی از احمد رضا احمدی می افتی

من یاد خیلی چیز های دیگر

...

چایت سرد می شود

دلم نمی خواهد بروم گرمش کنم

نکند تنها خواسته ات همین باشد؟

...

به خانه می برمت

میهمانانم ناگزیرند از ترک خانه

چایشان سرد شده به جهنم

...

....

یک شعر قدیمی

 

 

سرت  بالاست

به آسمان نگاه می کنی-شاید-

آسمان به تو-بی گمان-

...

 
 

reza : ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ

 

۱۳۸٧/٦/۱۸

 

کسی ما را به شام دعوت نمی کند

 

نمایش کسی ما را به شام دعوت نمی کند

نویسنده و کار گردان:رضا سعیدی

تا ٢٢ شهریور تمدید شد

فرهنگسرای نیاوران  ساعت ۶.٣٠  تالار گوشه

 
 

reza : ۱٠:۱۸

 

 
reza



نویسندگان
reza


آرشیو وبلاگ
دی ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤

لینک دوستان
منطقه‌ی جنگی
تماس از نوع خيره ماندن به سقف
تالاپ
در نظر داشتن مورد ويژه
مثل يخچال وز وز می‌کنه
سرزمین گوجه های سبز
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]